تبلیغات
حضرت عباس (ع) - فرستاده پادشاه روم در مجلس یزید
 
حضرت عباس (ع)
اشك باید راز دار باشد
درباره وبلاگ


به وبلاگ حضرت عباس(ع) خوش آمدید.
با افتخار این بلاگ را متبرك ساختیم با نام علمدار عشق، حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام- وسعی بر آن داریم تا مطالبی را با صدق كامل به اطلاع شما عزیزان برسانیم.

بازدید كنندگان گرامی استفاده از مطالب وبلاگ حضرت عباس(ع) با ذكر و درج آدرس بلا مانع است.

مدیر وبلاگ : Movahed
نویسندگان
داستان فرستاده پادشاه روم در مجلس یزید

 

سید ابن طاوس (ره) از حضرت سید سجاد علیه السلام روایت كرده است كه از زمانی كه سر مطهر امام حسین علیه السلام را برای یزید آوردند یزید (لعین) مجالس شراب فراهم می‌كرد و آن سر مطهر را حاضر می‌ساخت و در پیش خویش می‌نهاد و شرب خمر می‌كرد. روزی رسول سلطان روم كه از اشراف و بزرگان فرنگ بود در مجلس آن می‌شوم حاضر بود از یزید (پلید) پرسید كه ای پادشاه عرب این سر كیست؟ یزید (خبیث) گفت ترا با این سر حاجت چیست؟ گفت چون من به نزد ملك خویش باز شوم از هر كم و بیش از من پرسش می‌كند می‌خواهم تا قصه این سر را بدانم و به عرض پادشاه برسانم تا شاد شود و با شادی تو شریك گردد. یزید (ولدالزنا) گفت این سر حسین بن علی بن ابیطالب است. گفت مادرش كیست؟ گفت فاطمه دختر رسول خدا (ص)، نصرانی گفت اف بر تو و بر دین تو، دین من از دین شما بهتر است چه آنكه پدر من از نژاد داود پیغمبر است و میان من و داود پدران بسیار است و مردم نصاری مرا با این سبب تعظیم می‌كنند و خاك مقدم مرا به جهت تبرك برمی‌دارند و شما فرزند دختر پیغمبر خود را كه با پیغمبر یك مادر بیشتر واسطه ندارد به قتل می‌رسانید! پس این چه دین است كه شما دارید پس برای یزید (لعین) حدیث كنیسه جافر را نقل كرد. یزید (ملعون) فرمان داد كه این مرد نصاری را بكشید كه در مملكت خویش مرا رسوا نسازد. نصرانی چون این بدانست گفت ای یزید (پلید) آیا می‌خواهی مرا بكشی گفت بلی، گفت بدانكه من در شب گذشته پیغمبر شما را در خواب دیدم مرا بشارت بهشت داد من در عجب شدم اكنون از سر آن آگاه شدم، پس كلمه شهادت گفت و مسلمان شد پس برجست و آن سر مبارك را برداشت و بر سینه چسبانید و می‌بوسید و می‌گریست تا او را شهید كردند.

و در كامل بهائی است كه در مجلس یزید (ملعون) ملك التجاره روم كه عبدالشمس نام داشت حاضر بود گفت یا امیر قریب شصت سال باشد كه من تجارت می‌كردم، از قسطنطنیه به مدینه رفتم و ده برد یمنی و ده نافه مشك و دو من عنبر داشتم به خدمت حضرت رسول (ص) رفتم او در خانه‌ام سلمه بود، انس بن مالك اجازت خواست من به خدمت او رفتم و این هدایا را كه مذكور شد نزد او بنهادم از من قبول كرد و من مسلمان شدم، مرا عبدالوهاب نام كرد لیكن اسلام را پنهان دارم از خوف ملك روم، و در خدمت حضرت رسول صلی الله علیه و آله بودم كه حسن و حسین علیهماالسلام درآمدند و حضرت رسول صلی الله علیه و آله ایشان را ببوسد و بر ران خود نشانید، امروز تو سر ایشان را از تن جدا كرده‌ای قضیب به ثنایای حسین علیه السلام كه بوسه گاه رسول خدا (ص) است می‌زنی! در دیار ما دریائی است و در آن دریا جزیره‌ای و در آن جزیره صومعه‌ای و در آن صومعه چهار سم خر است كه گویند عیسی علیه السلام روزی بر آن سوار شده بود آنرا بزر گرفته در صندوق نهاده سلاطین و امرای روم و عامه مردم هر سال آنجا به حج روند و طواف آن صومعه كنند و حریر آن سمها را تازه كنند و آن كهنه را پاره پاره كرده به تحفه برند، شما با فرزند رسول خود این می‌كنید. یزید (ملعون) گفت بر ما تباه كرد، گفت تا عبدالوهاب را گردن زنند. عبدالوهاب زبان بر گشود به كلمه شهادت و اقرار به نبوت حضرت محمد (ص) و امامت حسین (ع) كرد و لعنت كرد بر یزید (پلید) و آباء و اجداد (علیهم اللعنه) و بعد از آن او را شهید كردند.

برگرفته از كتاب منتهی الآمال تألیف حاج شیخ عباس قمی



نوع مطلب : خاطرات نینوا، 
برچسب ها : فرستاده پادشاه روم در مجلس یزید ملعون، كشته شدن فرستاده پادشاه روم توسط یزید، مسلمان شدن فرستاده پادشاه روم،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت


حدیث