تبلیغات
حضرت عباس (ع) - بر خورد امام حسین(ع) با حر بن یزید ریاحی
 
حضرت عباس (ع)
اشك باید راز دار باشد
درباره وبلاگ


به وبلاگ حضرت عباس(ع) خوش آمدید.
با افتخار این بلاگ را متبرك ساختیم با نام علمدار عشق، حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام- وسعی بر آن داریم تا مطالبی را با صدق كامل به اطلاع شما عزیزان برسانیم.

بازدید كنندگان گرامی استفاده از مطالب وبلاگ حضرت عباس(ع) با ذكر و درج آدرس بلا مانع است.

مدیر وبلاگ : Movahed
نویسندگان

"برخورد امام حسین(ع)  با لشکر حرّ بن یزید ریاحی"


آنچه در بین ایشان واقع شده تا رسیدن امام حسین (ع) به كربلا

چون حضرت سیدالشهداء علیه السلام از بطن عقبه كوچ نمود به منزل شراف (به شیخ نشین) نزول فرمود و چون هنگام سحر شد، امر كرد جوانان را كه آب بسیار برداشتند از آنجا روانه گشتند و تا نصف روز راه رفتند. در آن حال مردی از اصحاب آن حضرت گفت الله اكبر حضرت نیز تكبیر گفت و پرسید، مگر چه دیدی كه تكبیر گفتی؟ گفت:

درختان خرمائی از دور دیدم، جمعی از اصحاب گفتند به خدا قسم كه ما هرگز در این مكان درخت خرمائی ندیده‌ایم حضرت فرمود پس خوب نگاه كنید تا چه می‌بینید گفتند به خدا سوگند گردنهای اسبان می‌بینیم، آن جناب فرمود كه والله من نیز چنین می‌بینم. و چون معلوم فرمود كه علامت لشكر است كه پیدا شدند به سمت چپ خود به جانب كوهی كه در آن حوالی بود و آن را ذوحُسَم می گفتند میل فرمود كه اگر اجابت به قتال افتد آن كوه را ملجاء خود نموده و پشت به آن مقاتله نمایند، پس به آن موضع رفتند و خیمه بر پا كرده و نزول نمودند.

 

و زمانی نگذشت كه حر بن یزید ریاحی با هزار سوار نزدیك ایشان رسیدند در شدت گرما در برابر لشكر آن فرزند خیرالبشر صف كشیدند، آن جناب نیز با یاران خود شمشیرهای خود را حمایل كرده و در مقابل ایشان صف بستند، و چون آن منبع كرم و سخاوت در آن خیل ضلالت آثار تشنگی ملاحظه فرمود، به اصحاب و جوانان خود امر نمود كه ایشان و اسبهای ایشان را آب دهید. پس آنها ایشان را آب داده و ظروف و طشها را پر از آب می‌نمودند و به نزدیك چهارپایان ایشان می‌بردند و صبر می‌كردند تا سه و چهار و پنج دفعه كه آن چهارپایان به حسب عادت سر از آب برداشته و می‌نهادند و چون به نهایت سیراب می‌شدند دیگری را سیراب می‌كردند تا تمام آنها سیراب شدند:

 

سوار و اسب او گردید سیراب

    در آن وادی كه بودی آب نایاب

 

علی بن طعان محاربی گفته كه: من آخر كسی بودم از لشكر حر كه آنجا رسیدم و تشنگی بر من و اسبم بسیار غلبه كرده بود، چون حضرت سیدالشهداء علیه السلام حال عطش من و اسب مرا ملاحظه نمود فرمود به من كه اَنخ الرّاوِیَه من مراد آن جناب را نفهمیدم پس گفت یَابنَ الاَخ اَنِخِ الْجَمَل یعنی بخوابان آن شتری كه آب بار اوست. پس من شتر را خوابانیدم فرمود به من كه آب بیاشام چون خواستم آب بیاشامم آب از دهان مشگ می‌ریخت فرمود كه لب مشك را برگردانید و مرا سیراب فرمود.

پس پیوسته حُرّ با آن جناب در مقام موافقت و عدم مخالفت بود تا وقت نماز ظهر داخل شد حضرت حجاج بن مسروق را فرمود كه اذان نماز گفت چون وقت اقامت شد جناب سیدالشهداء علیه السلام با ازار و نعلین و رداء بیرون آمد در میان دو لشكر ایستاد و حمد و ثنای حق تعالی به جای آورد، پس فرمود ایها الناس من نیامدم به سوی شما مگر بعد از آنكه نامه‌های متواتر و پیكهای شما پیاپی به من رسیده و نوشته بودید كه البته بیا به سوی ما كه امامی و پیشوائی نداریم شاید كه خدا ما را به واسطه تو بر حق و هدایت مجتمع گردانند، لاجرم بار بستم و به سوی شما شتافتم اكنون اگر بر سر عهد و گفتار خود هستید پیمان خود را تازه كنید و خاطر مرا مطمئن گردانید و اگر از گفتار خود برگشته‌اید و پیمانها را شكسته‌اید و آمدن مرا كارهید من به جای خود بر می‌گردم، پس آن بیوفایان سكوت نموده و جوابی نگفتند.

پس حضرت مؤ‌ذن را فرمود كه اقامت نماز گفت، حر را فرمود كه می‌خواهی تو هم با لشكر خود نماز كن حر گفت من در عقب شما نماز می‌كنم، پس حضرت پیش ایستاد و هر دو لشكر با آن حضرت نماز كردند، بعد از نماز هر لشكری به جای خود برگشتند و هوا به مثابه‌ای گرم بود كه لشكریان عنان اسب خود را گرفته در سایه آن نشسته بودند، پس چون وقت عصر شد حضرت فرمود مهیای كوچ شوند منادی ندای نماز عصر كند، پس حضرت پیش ایستاد و همچنان نماز عصر را ادا كرد و بعد از سلام نماز روی مبارك به جانب آن لشكر كرد و خطبه‌ای ادا نمود و فرمود:

ایهاالناس اگر از خدا بپرهیزید و حق اهل حق را بشناسید خدا از شما بیشتر خوشنود شود، و ما اهل بیت پیغمبر و رسالتیم و سزاوارتریم از این گروه كه بناحق دعوی ریاست می‌كنند و در میان شما به جور و عدوان سلوك می‌نمایند، و اگر در ضلالت و جهالت راسخید و رأی شما از آنچه در نامه‌ها به من نوشته‌اید برگشته است باكی نیست بر می‌گردم. حر در جواب گفت به خدا سوگند كه من از این نامه‌ها و رسولان كه می‌فرمایی به هیچ وجه خبر ندارم.

حضرت عقبه ‌من ‌سمعان را فرمود كه بیاور آن خرجین را كه نامه‌ها در آنست پس خرجینی مملو از نامه كوفیان آورد و آنها را بیرون ریخت، حر گفت: من نیستم از آنهائی كه برای شما نامه نوشته‌اید و ما مأمور شده‌ایم كه چون ترا ملاقات كنیم، از تو جدا نشویم تا در كوفه ترا به نزد ابن زیاد ببریم. حضرت در خشم شد و فرمود كه مرگ برای تو نزدیكتر است از این اندیشه، پس اصحاب خود را حكم فرمود كه سوار شوید پس زنها را سوار نمود و امر نمود اصحاب خود را كه حركت كنید و برگردید، چون خواستند كه برگردند حر با لشكر خود سر راه گرفته و طریق مراجعت را حاجز و مانع شدند حضرت با حر خطاب كرد كه ثَكَلَتَكَ اُمُّكَ ما تُریدُ مادرت به عزایت بنشیند از ما چه می‌خواهی؟ حر گفت اگر دیگری غیر از نام تو نام مادر مرا می‌برد البته معترض مادر او می‌شدم و جواب او را به همین نحو می‌دادم هر كه خواهد باشد اما در حق مادر تو به غیر از تعظیم و تكریم سخنی بر زبان نمی‌توانم آورد، حضرت فرمود كه مطلب تو چیست گفت می‌خواهم ترا به نزد امیر عبیدالله ببرم. آن جناب فرمود كه من متابعت ترا نمی‌كنم. حر گفت: من نیز دست از تو بر نمی‌دارم و از اینگونه سخنان در میان ایشان به طول انجامید تا آنكه حر گفت من مأمور نشده‌ام كه با تو جنگ كنم بلكه مأمورم كه از تو مفارقت ننمایم تا ترا به كوفه ببرم الحال كه از آمدن به كوفه امتناع می‌نمائی پس راهی را اختیار كن كه نه به كوفه منتهی شود و نه ترا به مدینه برگرداند تا من نامه در این باب به پسر زیاد بنویسم تا شاید صورتی رو دهد كه من به محاربه چون تو بزرگواری مبتلا نشوم آن جناب از طریق قادسیه و عُذَیب راه بگردانید و میل به دست چپ كرد و روانه شد، و حر نیز با لشكرش همراه شدند و از ناحیه آن حضرت می‌رفتند تا آنكه عُذَیب هجانات رسیدند ناگاه در آنجا چهار نفر را دیدند كه از جانب كوفه می‌آیند سوار بر اشترانند و كتل كرده‌اند اسب نافع بن هلال را كه نامش كامل است و دلیل ایشان طرماح بن عدی است (بودن این طرماح فرزند عدی بن حاتم معلوم نیست بلكه پدرش عدی دیگر است علی الظاهر) و این جماعت به ركاب امام علیه السلام پیوستند.

حر گفت اینها از اهل كوفه‌اند من ایشان را حبس كرده یا به كوفه بر می‌گردانم، حضرت فرمود اینها انصار من می‌باشند و به منزلة مردمی هستند كه با من آمده‌اند و ایشان را چنان حمایت می‌كنم كه خویشتن را پس هرگاه با همان قرارداد باقی هستی فبها والا با تو جنگ خواهم كرد. پس حر از تعریض آن جماعت باز ایستاد. حضرت از ایشان احوال مردم كوفه را پرسید. مجمع ابن عبدالله كه یك تن از آن جماعت نور رسیده بود گفت اما اشراف مردم پس رشوه‌های بزرگ گرفتند و جوالهای خود را پر كردند، پس ایشان مجتمعند به ظلم و عداوت بر تو و اما باقی مردم را دلها بر هوای تست و شمشیرها بر جفای تو، حضرت فرمود از فرستادة من قیس بن مسهر چه خبر دارید گفتند حصین بن تمیر او را گرفت و به نزد ابن زیاد فرستاد ابن زیاد او را امر كرد كه لعن كند بر جناب تو و پدرت، او درود فرستاد بر تو و پدرت و لعنت كرد ابن زیاد و پدرش را و مردم را و مردم را خواند به نصرت تو و خبر داد ایشان را به آمدن تو، پس ابن زیاد امر كرد او را از بالای قصر افكندند و هلاك كردند، امام علیه السلام از شنیدن این خبر اشگ در چشمش گردید و بی‌اختیار فرو ریخت و فرمود:

فَمِنْهُم مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِزُ وَ ما بَدَّلُوا تًبْدیلاً اَلّلهُمَّ اجْعَلْ لَنا وَ لَهُمُ الْجَنَّته نُزُلاُ وَ اَجْمَعُ بَیْنَنا وَ بَیْنَهُمْ فی مُسْتَقَرّ رَحْمَتِكَ وَ غائبِ مَذْخُورِ ثَوابِكَ.

پس طرماح نزدیك حضرت آمد و عرض كرد من در ركاب تو كثرتی نمی‌بینم اگر همین سواران حر آهنگ جنگ ترا نمایند ترا كافی خواهند بود من یك روز پیش از بیرون آمدنم از كوفه به پشت شهر گذشتم اردوئی در آنجا دیدم كه این دو چشم من كثرتی مثل آن هرگز در یك زمین ندیده بود، پس سبب آن اجتماع را پرسیدم گفتند می‌خواهند سان به ببیند پس از آن ایشان را به جنگ حسین بفرستد، اینك یابن رسول الله ترا به خدا قسم می‌دهم اگر می‌توانی به كوفه نزدیك مشو به قدر یك وجب و چنانچه معقل و پناهگاهی خواسته باشی كه خدا ترا در آنجا از هجوم دشمن نگاه دارد تا صلاح وقت به دست آید، اینك قدم رنجه دار كه ترا در این كوه اجا كه منزل برخی از بطون قبیله طی است فرود آورم و از اجا و كوه سلمی بیست هزار مرد شمشیرزن از قبیله طی در ركاب تو حاضر سازم كه در مقابل تو شمشیر بزنند، به خدا سوگند كه هر وقت از ملوك غسان و سلاطین حمیر و نعمان بن منذر و لشكر عرب و عجم حمله بر ما وارد آمده است ما قبیله طی به همین كوه اجا پناهیده‌ایم و از احدی آسیب ندیده‌ایم، حضرت فرمود جَزاكَ اللهُ وَ قَومَكَ خَیْراً ای طرماح میانه ما و این قوم مقاله گذشته است كه ما را از این راه قدرت انصراف نیست و نمی‌دانیم كه احوال آینده ما را به چه كار می‌داد. و طرماح بن عدی در آن وقت برای اهل خود آذوقه و خواربار می‌برد پس حضرت را بدرود نمود و وعده كرد كه بار خویش به خانه برساند و برای نصرت امام علیه السلام باز گردد و چنین كرد ولی وقتی كه به همین عذیب هجانات رسید سماعه بن بدر را ملاقات كرد او خبر شهادت امام را به طرماح داد طرماح برگشت.

و بالجمله حضرت از عذیب هجانات سیر كرد تا به قصر بنی مقاتل رسید و در آنجا نزول اجلال فرمود پس ناگه حضرت نظرش به خیمه‌ای افتاد پرسید این خیمه كیست گفتند از عبیدالله بن حر جعفی است فرمود او را به سوی من بطلبید، چون پیك آن حضرت به سوی او رفت و او را به نزد حضرت طلبید عبیدالله گفت اَنّآللهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ به خدا قسم كه من از كوفه بیرون نیامدم مگر به سبب آنكه مبادا حسین داخل كوفه شود و من در آنجا باشم به خدا سوگند كه می‌خواهم او را مرا نبیند و من او را نبینم، رسول آن حضرت برگشت و سخنان آن محروم از سعادت را نقل كرد حضرت خود برخاست و به نزد عبیدالله رفت و بر او سلام كرد و نزد او نشست و او را به نصرت خود دعوت كرد، عبیدالله همان كلمات سابق را گفت و استقاله كرد از دعوت آن حضرت، حضرت فرمود پس اگر یاری ما نخواهی كرد پس بپرهیز از خدا و در صدد قتال من بر میا به خدا قسم است كه هر كه استغاثه و مظلومیت ما را بشنود و یاری ما ننماید البته خدا او را هلاك خواهد كرد، آن مرد گفت انشاءالله تعالی چنین نخواهد شد، پس حضرت برخاست و به منزل خود برگشت، و چون آخر شب شد جوانان خویش را امر كرد و آب بردارند و از آنجا كوچ كنند.

پس از قصر بنی مقاتل روانه شدند، عقبه بن سمعان گفت كه ما یك ساعتی راه رفتیم كه آن حضرت را بر روی اسب خواب ربود پس بیدار شد و می‌گفت اِنّآ للهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ وَ الْحَمدُاللهِ رَبّ الْعالَمینَ و این كلمات را دو دفعه یا سه دفعه مكرر فرمودند، پس فرزند آن حضرت علی بن الحسین علیهماالسلام رو كرد به آن حضرت و سبب گفتن این كلمات را پرسید حضرت فرمود كه ای پسر جان من، مرا خواب برد و در آن حال دیدم مردی را كه سوار است و می‌گوید كه این قوم همی روند و مرگ به سوی ایشان همی رود، دانستم كه خبر مرگ ما را می‌دهد، حضرت علی بن الحسین علیهماالسلام گفت ای پدر بزرگوار خدا روز بد نصیب شما نفرماید، آیا مگر ما بر حق نیستم فرمود بلی ما بر حقیم، عرض كرد، پس ما چه باك داریم از مردن در حالی كه بر حق باشیم؟ حضرت او را دعای خیر كرد، پس چون صبح شد پیاده شدند و نماز صبح را ادا كردند و به تعجیل سوار شدند، پس حضرت اصحاب خود را به دست چپ میل می‌داد و می‌خواست آنها را از لشكر متفرق سازد و آنها می‌آمدند و ممانعت می‌نمودند و می‌خواستند لشكر آن حضرت را به طرف كوفه كوچ دهند و آنها امتناع می‌نمودند و پیوسته با این حال بودند تا در حدود نینوا به زمین كربلا رسیدند، در این حال دیدند كه سواری از جانب كوفه نمودار شد كه كمانی بر دوش افكنده و به تعجیل می‌آید آن دو لشكر ایستادند به انتظار آن سوار چون نزدیك شد بر حضرت سلام نكرد و نزد حر رفت و بر او و اصحاب او سلام كرد و نامه‌ای به او داد كه ابن زیاد (ملعون) برای او نوشته بود، چون حر نامه را گشود دید نوشته است:

اما بعد پس كار را بر حسین تنگ گردان در هنگامی كه پیك من به سوی تو رسد او را میاور مگر در بیابانی كه آبادانی و آب در او نایاب باشد، و من امر كرده‌ام پیك خود ر كه از تو مفارقت نكند تا آنجا انجام این امر داده و خبرش را به من برساند. پس حر نامه را برای حضرت و اصحابش قرائت كرد و در همان موضع كه زمین بی‌آب و آبادانی بود راه را بر ‌آن حضرت سخت گرفت و امر به نزول نمود. حضرت فرمود، بگذار ما را كه در این قریه‌های نزدیك كه نینوا یا غاضریه یا قریه دیگر كه محل آب و آبادانی است فرود آئیم، حر گفت به خدا قسم كه مخالفت حكم ابن زیاد نمی‌توانم نمود با بودن این رسول كه بر من گماشته و دیده‌بان قرار داده است.

زهیر بن القین گفت یابن رسول الله دستوری دهید كه ما با ایشان مقاتله كنیم كه جنگ با این قوم در این وقت آسان‌تر است از جنگ با لشكرهای بیحد و احصا كه بعد از این خواهند آمد، حضرت فرمود كه من كراهت دارم از آنكه ابتدا به قتال ایشان كنم پس در آنجا فرود آمدند و سرادق عصمت و جلالت را برای اهل بیت رسالت برپا كردند، و این در روز پنجشنبه دوم محرم الحرام بود. و سید بن طاوس نقل كرده كه نامه و رسول ابن زیاد در عذیب هجانات به حر رسید و چون حر به موجب نامه امر را بر جناب امام حسین علیه السلام تضییق كرد حضرت اصحاب خود را جمع نمود و در میان ایشان بپا خاست و خطبه‌ای در نهایت فصاحت و بلاغت مشتمل بر حمد و ثنای الهی ادا نموده پس فرمود همانا كار ما به اینجا رسیده كه می‌بینید و دنیا از ما رو گردانیده و جرعه زندگانی به آخر رسیده و مردم دست از حق برداشته‌اند و بر باطل جمع شده‌اند هر كه ایمان به خدا و روز جزا دارد باید كه از دنیا روی برتابد و مشتاق لقای پروردگار خود گردد زیرا كه شهادت در راه حق مورث سعادت ابدی است، و زندگی با ستمكاران و استیلای ایشان بر مؤمنان بجز محنت و عنا ثمری ندارد.

پس زهیر بن القین برخاست و گفت شنیدیم فرمایش شما را یابن رسول الله ما در مقام شما چنانیم اگر برای ما باقی و دائم باشد هر آینه خواهیم نمود بر او كشته شدن با ترا. و نافع بن هلال برخاست و گفت به خدا قسم كه ما از كشته شدن در راه خدا كراهت نداریم و در طریق خود ثابت و با بصیرتیم و دوستی می‌كنیم و با دوستان تو و دشمنی می‌كنیم با دشمنان تو. پس بریربن خضیر برخاست و گفت به خدا قسم یابن رسول الله كه این منتی است از حق تعالی بر ما كه در پیش روی تو جهاد كنیم و اعضای ما در راه تو پاره پاره شود پس جد تو شفاعت كند مارا در روز جزا.

برگرفته از کتاب منتهی الامال، تألیف حاج شیخ عباس قمی



نوع مطلب : خاطرات نینوا، 
برچسب ها : برخورد امام حسین با لشگر حر، بستن راه بر امام توسط حر،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 14 آبان 1392 07:26 ب.ظ
با اب طلا نام حسین قاب کنید
با نام حسین یادی از اب کنید
خواهید که سربلند و جاوید شوید
تا اخر عمر تکیه به ارباب کنید
(التماس دعا)
اجرت با سیدالشهدا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت


حدیث